تبليغاتX
آرنچی - سنگ و سیم خاردار
 

شب قبل از عمليات – تابستان 66 – منطقه كرمانشاه

سال ۶۶ گردان امام حسین (ع) بودم برای این که بیام تو این گردان خیلی زحمت کشیده بودم آخه این گردان جای رزمنده هایی بودکه سابقه شرکت در چند عملیات را داشتند ماهم که بسیجی ۱۸ ساله و عملیات ندیده یه جورایی غبطه میخوردیم به حال اونها 

تا یادم نرفته بگم نوع اسلحه ای که دست افراد بود به نوعی نشان دهنده موقعیت و مسئولیت او در گردان داشت مثلا نیروهای باسابقه و یا مسئولیت دار اکثرا کلاشینکف های قنداق تاشو داشتند و بقیه نیروها قنداق معمولی . این قنداق تاشو ها بقول امروزی ها یه جوری واسه خودش کلاس بود ! از روی اسلحه فرد هم تقریبا میشد حدس زد که چکاره هستش

حالا جالب اینجاست چون من دیر به گردان ملحق شده بودم تو انبار تسلیحات قنداق تاشو فقط مونده بود و من هم یکی از اونها رو گرفته بودم . هرکی میدید فکر میکرد من هم از نیروهای باسابقه و قدیمی هستم من هم راساش رو بخواهید بدم نمی اومد !

یک نفر بود غرور خاصی داشت و همیشه سعی میکرد بقیه رو متوجه کنه که ایشون سابقه شرکت در چند عملیات مهم رو داشته ! از تذکر دادن و ژست بسیجی های ششدانگ رو گرفتن هم غافل نبود ... همه میگفتن : فلانی رو میبینی !؟؟ هفت هشت تا عملیات دیده ... خوش به سعادتش .. بسیجی به این میگن !!!۱... و از این حرفها

شب عملیات وقتی بعد از شکستن خط وارد کانال شدیم من اول خط ( بخاطر همین اسلحه ای که دستم بود و فکر میکردن حتما فرمانده دسته ای چیزی هستم) افتاده بودم جلو و میرفتم و همینطور تیراندازی و نارنجک و .....

یه هو دیدم یه نفر پشت یه سنگ نسبتا بزرگ در داخل کانال قایم شده و داره همه ره به سمت جلو هدایت و راهنمایی میکنه !!!! دقت کردم دیدم بله  ... ایشون هستن که پناه گرفتن تا تعداد آمار عملیاتی که در آن شرکت کرده اند رو ببرن بالا !!!

بگذریم ..... ما همینجوری داشتیم میرفتیم جلو ..... شابد اونهایی که آموزش نظامی دیدن و خدمت کردن بهشون گفته باشن که اسلحه کلاشینکف داغ نمی کنه .... ولی من اون شب اونقد و پشت سرهم تیر زدم که واقعا لوله اسلحه قرمز شده بود !! و تیرها بعد از شلیک درست می افتاد روبروی من !!

حالا صبح که بنده رو داشتن افقی بر میگردوندن ! دیدم همین ایشون که پشت سنگ بودن و متوجه شده بود که دیگه خطری تهدید نمیکنه ... اومده بودن بیرون و داشتن عملیات را هدایت میکردن !!

حیفم می آد یادی از شهید جلال زاهدی فرمانده گروهانمون نکنم

تو همون عملیات قبل از اینکه سیم خاردار ها بریده بشن و معبری از میدان مین باز بشه عراقیها فهمیدن و تیراندازی شروع شد . چاره ای نبود باید از روی سیم خاردارهای حلقوی ومیدان مین رد میشدیم

وقتی از بین سیم خاردارهای حلقوی رد میشدیم شلوار هامون پاره پاره و بریده شده بود ..وضعیت واقعا بغرنجی بود از هر طرف تیر میبارید ... خمپاره ... دوشکا و... سیم خاردار حلقوی هم که ارتفاعش انداره قد خودمون بود .. ولی باید میرفتیم جلو  ...  تمام قسمت پاهامون از بس خراش خرده بود تمام قسمتش خونی شده بود .. تو همین حین دیدم یه نفر افتاده رو سیم خاردار ... اولش فکر کردم زخمی شده ...خواستم کمکش کنم ... دیدم پام رو گرفته و میگه بیایید از روم رد شین .....

بخاطر اینکه بچه ها زخمی نشن خودشو انداخته بود روی سیم خاردار که بچه ها از روی اون رد بشن !!

ولی هیچکس نتوست پاشو روی بدن اون عزیز بذاره همه ترجیح دادیم پاهامون زخمی بشن ولی پا رو ایشون نذاریم ... اون همون شهید جلال زاهدی فرمانده گروهانمون بود ... که بعدا فکر میکنم تو عملیات کربلای ۵ شهید شد ... خدا رحمتش کنه ..

میدان مین هم که قضیه مفصلی داره ... من خودم از روی میدان مین رد شدم ولی منفجر نشده .. حالا اگه کسی هم نخواد میتونه باور نکنه .....ولی من خودم رد شدم ...

قطعه ای از بهشت ... هر ناخالصی که داشت .. امثال جلال زاهدی زیاد داشت !! که نه به کسی فخر میفروخت و نه کسی رو اذیت میکرد .... اصلا بروز نمیداد که فرمانده گروهان هستش ...ا

لان هم از هر دو قشر که گفتم زیاد هستن ..... فقط باید بتونیم تشخیص بدیم

کی جزو پشت سنگ قایم شده هاست  و کی خودش رو روی سیم خاردار مینداخته ....

خدا کمکمون کنه

 

 

نوشته شده توسط رضا در 87/02/18 ساعت 1:16 | لینک ثابت |
 
business articles